ویژه نامه شهادت صادق آل محمّد علیه السلام

شهادت جانگداز رئیس مذهب شیعه حضرت امام جعفر صادق بر عموم شیعیان تسلیت باد

تاريخ شهادت امام صادق عليه السلام

این که امام در چه ماهی وفات یافته، روایات مختلف است. برخی بیست و پنجم شوال و برخی نیمه رجب را روایت کرده اند اما روایت بیست و پنجم شوال مشهورتر است.

شیخ عباس قمی در منتهی الامال می گوید:

حضرت صادق عليه السلام در ماه شوال سال يک صد و چهل و هشت به سبب انگور زهرآلوده که منصور به آن حضرت خورانيده بود، وفات کرد و به شهادت رسید. و در وقت شهادت از سن مبارکش شصت و پنج سال گذشته بود. در کتاب های معتبر معين نکرده اند که کدام روز از شوال بوده است ولي صاحب کتاب جنات الخلود که محقق ماهريست بيست و پنجم آن ماه را گفته و به قولي دوشنبه نيمه رجب بوده.

-------------------------------------------------------------------------------

چون منصور دوانيقي به خلافت رسيد و از کثرت شيعيان و پیروان آن حضرت مطلع شد، آن حضرت را به عراق طلبيد و پنج مرتبه يا بیشتر تصمیم به قتل آن حضرت گرفت که هر مرتبه معجزه عظیمی مشاهده نمود و از آن تصمیم صرفنظر کرد.

چنان چه ابن بابويه و ابن شهر آشوب و ديگران روايت کرده اند که روزي ابوجعفر دوانيقي حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را طلبيد که آن حضرت را به قتل آورد و گفت، که شمشيري حاضر کردند و زیراندازی انداختند و به ربيع حاجب خود گفت: چون او حاضر شد و با او مشغول سخن شدم و دست بر دست زدم او را به قتل برسانید. ربيع گفت که چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت: مرحبا ای ابوعبدالله، خوش آمدي. ما شما را براي آن طلبيديم که قرض شما را اداء کنيم و حوائج شما را برآوريم و بسيار عذرخواهي کرد و آن حضرت را روانه نمود و به من گفت که بايد بعد از سه روز او را روانه مدينه کني.

چون ربيع بيرون آمد، به خدمت حضرت رسيد و گفت يابن رسول الله صلي الله عليه و آله آن شمشير و زیرانداز را که ديدي براي تو حاضر کرده بود، چه دعائی خواندي که از شر او محفوظ ماندي؟ فرمود: که اين دعارا خواندم و دعا را تعليم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت وبه منصور گفت: اي خليفه چه چيزی خشم عظيم تو را به خشنودي مبدل گردانيد؟

منصور گفت: اي ربيع چون او داخل خانه من شد اژدهاي عظيمي ديدم که به نزديک من آمد در حالی که دندان های خود را به هم می سائید و به زبان فصيح مي گفت: که اگر اندک آسيبي به امام زمان عليه السلام برساني گوشت هاي تو را از استخوان هایت جدا مي کنم و من از بيم آن چنين کردم.

و سيد ابن طاووس رضي الله عنه روايت کرده است: چون منصور در سالي که به حج آمد به ربذه رسيد، روزي بر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام خشمگین شد و به ابراهيم بن جبله گفت: برو و جامه هاي جعفر بن محمد را در گردن او بينداز و بکِش و به نزد من بياور.

ابراهيم گفت: چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم و شرم کردم آن چه را او گفته بود انجام دهم. به آستين او چسبيدم و گفتم بيا که خليفه تو را مي طلبد.

حضرت فرمود: اِنالله و انااليه راجعون. بگذار تا دو رکعت نماز بخوانم. پس دو رکعت نماز ادا کرد و بعد از نماز دعائي خواند و بسیار گريه کرد و بعد از آن متوجه من شده فرمود: به هر روشی که تو را امر کرده مرا ببر، گفتم به خدا سوگند که اگر کشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و مطمئن بودم که حکم به قتل او خواهد داد.

چون نزديک پرده اتاق منصور رسيد دعاي ديگری خواند و داخل شد. چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به تهدید کرد و گفت به خدا سوگند که تو را به قتل مي رسانم. حضرت فرمود: که دست از من بردار که زمان کمی با تو خواهم بود و بزودی بین ما جدائی می افتد.

منصور چون اين خبر را شنيد، آن حضرت را مرخص گردانيد و عيسي بن علي را پشت سر حضرت فرستاد و گفت: برو و از او بپرس که جدائی من از او به وفات من خواهد بود يا به وفات او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود: که به وفات من. او برگشت و این خبر را به منصور رساند، که منصور نیز از شنیدن آن شاد شد.

و نیز سید بن طاووس از محمد بن عبدالله اسکندري روايت کرده است که گفت من از جمله نديمان ابوجعفر دوانيقي و محرم اسرار او بودم روزي به نزد او رفتم، او را بسيار غمگین دیدم، که آه مي کشيد و اندوهناک بود. گفتم اي امير، چرا در تفکر و اندوه به سر می بری؟ گفت: صد نفر از فرزندان فاطمه را هلاک کردم ولی سيد و بزرگ ايشان باقی مانده است که درباره او چاره ای نمي توانم بکنم. گفتم: کيست؟ گفت: جعفر بن محمد صادق عليه السلام.

گفتم: اي امير او مردي است که عبادت بسيار او را ضعیف کرده و نزدیکی و محبت به خدا او را مشغول گردانیده و او را از فکر تصاحب حکومت و خلافت هم بازداشته. گفت: مي دانم که تو به امامت او اعتقاد داري و او را به بزرگي مي شناسی ولي حکومت و قدرت عقيم است (پدر و پسرنمی شناسد و به سرانجام نمی رسد) و من سوگند ياد کرده ام که پيش از آن که امروز شب شود، خود را از اندوهی که به خاطر وجود او بر من ایجاد شده است، رها کنم.

راوي گفت: چون اين سخن را از او شنيدم، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم. پس جلادي را طلبيد و گفت: چون من ابوعبدالله صادق علیه السلام را خواستم و با او مشغول سخن گفتن شدم و کلاه خود را از سربرداشتم و بر زمين گذاردم، گردن او را بزن. اين نشانه و علامتي ميان من و تو باشد.

و در همان ساعت کسی را فرستاد و حضرت را طلبيد. چون حضرت داخل قصر شد، ديدم که قصر به حرکت درآمد مانند کشتي که در ميان درياي موّاج مضطرب باشد و ديدم که منصور از جا برجست و با سر و پاي برهنه به استقبال آن حضرت دويد و در حالی که بند بند بدنش مي لرزيد و دندان هايش بر هم مي خورد و رنگ رویش سرخ و زرد مي شد، آن حضرت را با عزّت و احترام بسيار آورد و بر روي تخت خود نشاند و دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده ای که در خدمت آقاي خود بنشيند و گفت يابن رسول الله صلي الله عليه و آله برای چه در اين وقت تشريف آوردي؟

حضرت فرمود: که براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمدم. گفت: من شما را نطلبيدم فرستاده من اشتباه کرده است و اکنون که تشريف آورده اي هر حاجت که داري بطلب. حضرت فرمود: حاجت من آنست که مرا بي ضرورتي طلب ننمائي. گفت چنين خواهم کرد. حضرت برخاست و بيرون آمد و من خدا را بسيار ستایش کردم که آسيبي از منصور به آن حضرت نرسيد.

بعد از آن که آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و تانصف شد بيدار نشد، چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته ام. گفت بيرون مرو تا من نمازهاي خود را قضا کنم و قصه اي براي تو نقل نمايم. چون نمازش تمام شد، گفت: چون جعفر بن محمد عليه السلام را به قصد کشتن احضار نمودم و او داخل قصر من شد، ديدم که اژدهاي عظيمي پيدا شد و دهان خود را گشود و فک بالاي خود را بر بالاي قصر من گذاشت و فک پايين خود را در زير قصر گذاشت و دُم خود را بر روي قصر و خانه من قرار داد و به زبان عربي فصيح به من گفت: اگر قصد و اراده بدي نسبت به او داشته باشی تو را و خانه و قصرت را فرو مي برم و به اين سبب عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدي که دندان هاي من بر هم مي خورد.

راوي می گوید، من گفتم: اين ها از او عجیب نيست زيرا که نزد او اسم ها و دعاهائي است که اگر برشب بخواند، آن را روز و اگر بر روز بخواند آن را شب، و اگر بر موج دریاها بخواند آن ها را ساکن مي گرداند.

پس از چند روز از او رخصت طلبيدم که به زيارت آن حضرت بروم. چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس کردم که آن دعائی را که در وقت ورود به مجلس منصور خواند، به من بیاموزد که ایشان نیز درخواست مرا پاسخ داد.

 

لحظه های آخر حیات امام صادق علیه السلام

شيخ طوسي از سالمه، کنيز حضرت صادق عليه السلام روايت کرده که گفت، من در وقت احتضار نزد حضرت صادق عليه السلام بودم که بی هوش شد و چون به هوش آمد فرمود: به حسن بن علي بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليه السلام معروف به افطس، هفتاد سکه طلا بدهيد به فلان و فلان، فلان مقدار بدهید. من گفتم: به مردي که بر تو با کارد حمله کرد و مي خواست تو را بکشد، عطا مي کني و می بخشی؟ فرمود: مي خواهي من از آن کسانی که خدا ايشان را به صله رحم کردن ستایش نموده، نباشم. که در وصف ايشان فرموده: «وَ الَّذِین َ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللهُ بِهِ اَن يُوصَلَ وَ يَخشَونَ رَبَهُّم وَ يَخافُونَ سُوءَ الحِسَابِ؛ و آنان که پیوندهائی را که خداوند به آن امر کرده برقرار می نمایند (صله رحم می کنند) و از خدایشان می ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند».

پس فرمود: اي سالمه به درستي که حق تعالي بهشت را خلق کرد و آن را خوشبو گردانيد و بوي مطبوع آن از فاصله ای به مسافت دو هزار سال به مشام مي رسد و بوي آن را کسی که عاق والدين شده و کسی که ارتباط خود را با خویشاوندان و رحم خود قطع نموده نمی شنود و درنمی یابد.

وصايای امام صادق عليه السلام هنگام وفات

او در لحظه مرگ وصايایي چندي می نماید که برخي در امر امامت برخي در زمينه مسائل خانوادگي و بخشي در مورد عامه است. به فرزندان خود گفت: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَاَنتُم مُسلِموُن بکوشيد که جز مسلمان نميريد. به کسان و خويشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ. شفاعت ما به کسي که نماز را کوچک بشمارد نمي رسد. به خانواده خود وصيت کرد که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در مني براي او مراسم عزاداري بر پا کنند.

دستور داد براي خويشان و کسان هديه اي بفرستند، حتي هفتاد دينار براي حسن افطس از خويشان او. و حسن افطس همان کسي است که با خنجر به امام حمله کرده بود و مي فرمود مي خواهد آيه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند. درباره امام پس از خود، امام کاظم عليه السلام را براي چندمين بار منصوب کرد که او در آن هنگام بر اساس سندي بیست سال داشت. بخشي از سفارش هاي او درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامي در اين زمينه وجود دارد. و بالاخره بخشي از وصيت راجع به مردم بود که رئوس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهيز از دروغ و تهمت و دشمني، دوري از تجاوز کار، پرهيز از حسادت و ترک معاصي و... بود.

امام صادق عليه السلام در آخرين لحظات حيات که مرگ را نزديک ديد، دستور داد که تمام خانواده و خويشان نزديکش بر سر بالينش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت يکايک آن ها نظر افکند و فرمود: «ان شفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة».

دفن و مزار

بر طبق وصيت، او را غسل دادند و کفن کردند. امام کاظم عليه السلام او را در لباس احرام و هم پارچه يا پيراهني که يادگار جدش امام سجاد عليه السلام بود پيچيده و محفوظ کرد. مراسم تشييع بي مانندي براي او انجام شد. جنازه نه بر روي دوش ها که بر روي دست ها بود.